..
گفتی غزل بگو غزلم ، شور و حال مُرد
بعد از تو حس شعر فنا شد ؛ خیال مُرد ..
گاهی باید ..
مثل یک دوره گرد ..
خسته و دست پینه بسته ..
جمع کرد ..
غمت را .. آه و دمت را ..
خیالت را .. دلت را ..
هر چه داری را ...
وقتی دیگر از تو خسته باشند ..
وقتی دیگر از تو شکسته باشند ..
وقتی دیگر کسی تو را نخواهد ..
جمع کنی ..
ساکت را ببندی ..
روی کاغذی بنویسی .. " دیگر نمی نویسم .. حس نوشتن نیست .. "
و بچسبانی روی وبلاگت ..
تعطیلش کنی و .. بروی ...
------------------------------------------
حس عجیب است ..
رفتنت را می گویم ..
تو میروی و ..
من میمانم با خیال تو ..
هر شب .. شبیخون میزنند غم ها به آیینه ی دلم ..
------------------------------------------
نمی دانم
گم کرده ام !!
تو را .. همه چیزم را ..
و در این شهر غریب ..
من به دنبال تو می گردم ..
" نیستی .. "
پس تـو کجایی ابدی ؟!
" کجای این تیره شبی ؟! "
------------------------------------------
+ خیلی وقت است هر چه دارم را ..
بر در و دیوار پادگان می نویسم ..
از تو مینویسم ..
هر گوشه از نام تو پُر است ..
+ وقتی که دل شکست ؛ دیگر شکست ..
+ گفتی غزل بگو ؛ غزلم ، شور و حال مُرد
بعد از تو حس شعر فنا شد ؛ خیال مُرد
حق با تو بود از غم غربتت شکسته ام
بگذار صــــــــــــــادقانه بگویم خسته ام
+ ...
..
کار خدایی هم خیلی سخته ..