..
مترسک این قصه .. کلاغ سیاه آخر قصه ها شد ..
مترسک سرد و خسته و آشفته ..
چه کلاغ سیاهی .. چه مترسک تنهایی .. حیف .. حیف ...
کلاغه به خونش رسید .. ولی مترسکه چی ؟! ..
یکی خسته .. یکی شکسته ..
من موندم و همین کلاغ آخر قصه ..
راستی مترسک ما ، دلش تنگ شده ..
نمی دونم چرا ، احساسش این همه سنگ شده ؟! ..
باز آ کلاغ رنگین سیاه .. ای نهایت در تو .. ای ابدیت در تو .. باز آ ...
------------------------------------------------------
+ راستی کلاغه رسید یا نه ؟! ..
+ تو حیاط دانشگاه آرووم آرووم زیر لب می گفتم ..
علم بهتر است یا ثروت .. یهو به لبم اومد " ثروت " ..
کاشکی داشتم و ارشد رو هم میخوندم ..
نشد که نشد ...
+ دفتر شعرمو دیروز سوزوندم ..
داشت می سوختو من فقط نیگا می کردم ..
دیگه نمی نویسم شعری رو که مضمونش تو باشی ..
+ همین ...
..
کار خدایی هم خیلی سخته ..