..
این روزا رقص کلمات تو ذهن آشفته و دل پر دردم غوغا کرده ..
حرفای نگفته ای که مثل یه زالو دارن شیرینی این روزای به ظاهر شیرینم رو از روزگارم میمکن ..
راستش از گفتنشون نمی دونم ترس .. اضطراب .. با هر چی که اسمش رو میتونم بزارم منو از این کار وا میداره ..
از دوست .. از روزگار .. از نفس های بی هدف ..
نفس های که واسه خاطرت توان کشیدنش رو داشتم .. افکاری که همیشه ذهنم رو به سوی تو میکشاند .. قلبی که واسه خاطر تو میتپید .. چشای که همیشه دنبال قدمات خیره خیره قدم میزد .. اهنگی که همیشه به یاد تو میخوند ..
حالا .. نفس های بی هدفی که به زور میان و میرن .. قلبی که توانش ته کشیده .. ذهنی که آشفته شده ..
چشای که همیشه خیره به خاطرات موندن .. و آهنگی که همیشه غمناک میخونه ..
و انتظار مرگ که شاید پایان بخش این روزها باشه ..
...
کار خدایی هم خیلی سخته ..